تبليغاتX
چنگ دل

شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 3:44 قبل از ظهر
برخيز شتربانا بربند کجاوه
کز شرق عيان گشت همی رايت کاوه
از شاخه شکر برخواست آوای چکاوه
مسطور سفر٬ حسرت من گشت حلاوه
بگذر بشتابندند از رود سماوه
در ديدهء من بنگر درياچه ساوه

ماييم که از خاک بر افلاک رسانديم
خاک عرب از شرق به اقصی گذرانديم
دريای شمالی را بر شرق نشانديم
وز بحر جنوبی به فلک گرد فشانديم
در چين و ختن ولوله از هيبت ما بود
در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود
در اندلس و روم عيان قدرت ما بود
غرناطه و اشبيليه در طاعت ما بود

امروز گرفتار غم و محنت و رنجيم
در داو فره باخته اندر شش و پنجيم
با ناله و افسوس در اين دير سپنجيم
چون زلف عروسان همه در چين و شکنجيم
هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجيم
ماييم که در سوگ و طرب قافيه سنجيم
جغديم به ويرانه، هزاريم به گلزار

افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقانِ مصیبت زده را خواب گرفته
خونِ دلِ ما رنگِ میِ ناب گرفته
وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته
رخسارِ هنر گونه مهتاب گرفته
چشمانِ خرد پرده زِ خوناب گرفته
ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار

ابری شده بالا و گرفته است فضا را
وز دود و شرر تيره نموده است هوا را
آتش زده سکان زمين را و سما را
سوزانده به چرخ اختر و در خاک گياه را
ای واسطهء رحمت٬ حق بهر خدا را
زين خاک بگردان ره طوفان بلا را
بشکافته ام سينهء اين ابر شرر بار
نوشته شده توسط بی نام | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 0:44 قبل از ظهر

   دیوار خیال را شکافتیم تا ذهن خود را از سرچشمه ی حقیقت سیراب کنیم. لحظه ای که آگاهی خود را به جرعه ای از سرمستی گذرا فروختیم جز سایه های مبهم از روزهای دور دور دور در نا آگاهی موهوم افکارمان باقی نماند. این ذهن ما بود که از دروازه ی تخیل گذشت تا تنها به قطره ای از آرامش حاصل از نیل به آرزوها دست یابد.

   آن شب سرد که تو را از دریچه ی تنهایی خیال بی کسی هایم یافتم٬ خودم را از زندان تحجر در تنهایی رهاندم تا عالمیان دریابند خیال نیک برای رسیدن به آرزوهاست. و اگر خود را دریابیم آن زمان است که خاطره هایمان رنگ شیرین آینده می گیرد٬ به این معنی که به آنچه که می خواهیم٬ خواهیم رسید.

نوشته شده توسط بی نام | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 8:8 بعد از ظهر
دگر  از   درد  تنهایی   به  جانم   یار  می باید          دگر تلخ است کامم  شربت دیدار می باید

ز جام عشق او  مستم ٬  دگر پندم مده  ناصح         نصیحت گوش کردن را دل هشیار می باید

مرا امید بهبودی نماندست٬ ای خوش آن روزی         که می گفتم  علاج این دل بیمار  می باید

S.B.


شعر از خودم نیس٬ ولی خداییش دلم نیومد نذارمش تو وبلاگ

نوشته شده توسط بی نام | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 10:29 بعد از ظهر

خوشبخت ترین انسان خواهم بود اگر لحظه ای  از لبخند عاشقانه ی تو بهره ببرم و غمگین ترین غمگینان دنیا خواهم ماند تا زمانی که رویت را از من بگردانی. گریه های شبانه ی من گواه دوست داشتن اند٬ و افکار غم انگیزم  شاهدیست بر عشق سوزان درون سینه ام. حلول ماهتاب روی تو بزرگترین آرزوی من تا آنجا که مهر خوش اقبالی طلوع نکند خواهد ماند...

A.S.

نوشته شده توسط بی نام | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 0:51 قبل از ظهر

   نجوا های عشق کودکانه را با دستان جوانی قاب کردیم و التهابی نو در دل افکندیم. گویی تازه فهمیده بودیم آینده چیست٬ زندگی چگونه سیر می کند و ما را در امواج بلند خود چگونه غرق می کند که هیچ کدام از ما به خاطر نداریم کدام صبح بود که وقتی در آیینه به خود نگریستیم دیدیم اولین موی سپید را و سحرهای دیگر...

   هم چنان آن جریان می گذرد٬ جریانی که التهاب درونمان را می افزاید و عاطفه ای وصف ناپذیر را فریاد می زند... عشق. آری این واژه ی شور انگیز آغاز تجربه ای است شگرف به نام "زندگی"... 

A.S.   ..

نوشته شده توسط بی نام | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 4:13 بعد از ظهر
سلام
نميدونم
اين پست اوله، نميدونم بايد چی بنويس
تو پسته اول مطلب خاصی مينويسن يا اين که همين جوری چرت پرت مينويسن؟
به هر حال ديگه اين پست اوله ديگه. حالا مدلشو بلد نيستم شمام به رو خودتون نيارين
راستی!!! نميخوام خودم رو معرفی کنم اشکالی که نداره؟
فعلاً تا پست بعدی خدانگهدار
نوشته شده توسط بی نام | لینک ثابت | موضوع: